
روی صندلی نشسته ام و از پنجره آشپزخانه باران را تماشا می کنم.xa0 هیچ کس از مقابل چشمانم گذر نمی کند. xa0 موهای مشکی رنگم را میان شال زیتونی رنگی که تو برایم آورده ای می پوشانم. xa0 ژاکت مشکی رنگی که سوغاتی سفرت به آن سوی مرزها بود را بیشتر به خود می چسبانم. xa0 هوا هم مثل دل من خیال گرم شدن ندارد. xa0 بوی عطرت که روی ژاکت مانده را تا انتهای ریه هایم فرو می دهم. xa0 امروز یک روز بارانی است. xa0 یادت هست که گفتی بالاخره یک روز می آیم؟ xa0 یادم هست که گفتی یک روز بارانی می آیی. xa0 ولی حالا نه رد پ...
ادامه مطلب