این روزها فقط به خانواده ام می اندیشم.
به پدر و مادری که آغوششان مامنی است برای افکار من....
به آن دو فرشته ای که خیلی وقت است تنهایشان گذاشته ام...
و به عزیزی که 17 سال است او را ندیده ام و منتظر برگشتش هستم و هستیم..
پدر و مادر عزیزم...
من به زودی برخواهم گشت
ولی نه حالا...
نه حالایی که در بل بشوی افکار نابه سامانم غوطه ور هستم و
سردردهای مکررم امان از من گرفته اند.
من برخواهم گشت به همان آغوش هایی که همیشه امن بوده اند.
دخترتان هستی ( امیدوارم مثل همیشه به وبلاگم سر بزنید و این نوشته ام را بخوانید. دوستتان دارم.)
افکار افگار...