دیر آمدی
دیگر نه جانی دارم که قربانت کنم.
نه می توانم بپرسم حالا چرا آمده ای.
امروز نه با گفتن عزیزم هایت لپ هایم گل می اندازد ،
نه با در آغوش کشیدنم قلبم هری می ریزد پایین و نه در نگاهت غرق می شوم.
نه برایت تب می کنم نه روزی هزار بار می میرم.
امروز چیزی وجود ندارد که مرا به تو وصل کند.
امروز چیزی در من شکسته که یارای وصل کردنش را ندارم.
امروز درمقابل تو مجسمه ای هستم نه از جنس سنگ که از آهن.
و تو برایم مجسمه ای هستی به اسم آزادی که امروز هم رنگ عوض کرده ای.
امروز نه در قلبم هستی ، نه در ذهنم و حتی نه در دعایم.
دیگر چیزی به اسم مواظب خودت باش وجود ندارد.
حالا برو و بگو لعنت به دلی که نازک است که به آنی می شکند و به لحظه ای دلتنگ می شود.
نوشته هستي نامور
افکار افگار...ما را در سایت افکار افگار دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 47