هیچ کس از مقابل چشمانم گذر نمی کند.
موهای مشکی رنگم را میان شال زیتونی رنگی که تو برایم آورده ای می پوشانم.
ژاکت مشکی رنگی که سوغاتی سفرت به آن سوی مرزها بود را بیشتر به خود می چسبانم.
هوا هم مثل دل من خیال گرم شدن ندارد.
بوی عطرت که روی ژاکت مانده را تا انتهای ریه هایم فرو می دهم.
امروز یک روز بارانی است.
یادت هست که گفتی بالاخره یک روز می آیم؟
یادم هست که گفتی یک روز بارانی می آیی.
ولی حالا نه رد پایت موزاییک های منتهی به خانه ام را گلی کرده،
و نه آب چکیده شده از بارانی ات سرامیک های خانه ام را خیس.
نوشته هستی نامور
افکار افگار...ما را در سایت افکار افگار دنبال میکنید
برچسب: بارانی,
نویسنده:
بازدید: 45